تایتانیک که یادتونه ؟
یه صحنه تو این فیلم همیشه میاد جلوی چشمم . معنیشو خوب نمیفهمم اما برام تداعی حس های خوبیه .
کشتی داره غرق میشه ، همه مضطربند . همه دارن اینور و اونور میزنن و دنبال نجات جونشونن .
گروه ارکستر وسط عرشه وایسادن و دارن مینوازن .
موندم این یعنی چی ؟
یعنی این هنرمندا سعی داشتن در حد توانشون به مردم روحیه بدن ؟
سعی داشتن وظیفه شون رو در قبال مردمشون ایفا کنن ؟ این کارشون چه معنایی داشت ؟ اینکارشون فداکاری بود ؟
از جنس محبت بود ؟ از جنس تعهد بود ؟ چی بود ؟
برای منم این صحنه خیلی جالب بود ...
شاید آمیزه ای از فداکاری محبت و تعهد و ...
شاید هم نشون دادن روح حساس و آرام و موزیسین ها ...
و شایدهای دیگه ...
اولآ خیلی خوش اومدی شهاب خان .
تو آسمونا دنبالتون میگشتیم .
سلام جناب مکتوب...
بنظرم..نکته فیلم مسئله اعتماد و اطمینان زیادی بودکه به کشتی داشتند..وحاضر نبودند بپذیرند که اتفاقات غیرقابل پیش بینی هم وجودداره !..
..مدیریت کشتی تا آخرین لحظات سعی داشتند اون حادثه رو.. از مسافران پنهون کنن..
براهمین هم ارکستر برای عادی جلوه دادن اوضاع و اینکه همه چیز روبراهه..تاآخرین دقایق می نواخت...
انگار باز هم نمی خواستن قبول کنن این شکست رو !!..
..بنظر میومد ازجنس خواب زدگی و ناباوری بود..
اینم نظریه .
اما راتسش اگه یادتون باشه برای باور نکردن یه کم دیر بود .
خوب من که ندیدم
ولی خیلی نادانسته و با توجه به توصیف شما عنوان میکنم:
این صحنه فقط یک نماده از این حقیقت که زندگی متوقف نمیشه.
"شما"ها میمیرید
ولی زندگی همچنان ادامه داره
زندگی برای شما صبر نمیکنه....
البته "شما" منظورم مسافرهای کشتی بود.
تعبیر زیبایی بود .
زندگی روبه موسیقی تعبیر کردن از شما فقط بر میاد .که با وجود اینهمه مشکلات ناشی از سرعت پایین وب، اینقدر زود به زود موزیک وبلاگتون عوض میکنید .
سلام و عرض ادب و ارادت جیگر جان !
آره منم اون صحنه رو نگرفتم ولی خیلی لذذت بردم ...
خوبی خودت ؟
سلامتی ؟
خیلی مخلصیما !
بابااااااا................
ببین کی اومده !
بذار من این افتخار رو با دوستانم سهیم بشم .
واسه من تنها زیادیه .
بذار برم داد بزنم شهریار وبلاگستان اومد وب ما که هیچ !ُ،
تاااااااااززه :
نظر هم گذاشت .
قربان خیلی خوشحالمون کردی .
سلامممم جناب شیرزاد خان
ببین کله صبحی...ببخشین ظهری این حس کنجکاوی ما رو هم قلقلک دادی؟
راستی چی بود؟...
ولی به قول خودت هر چی بود حس درونی خوبی به آدم منتقل می کرد...موافقم...
اره .. حس خوب ولی گنگی بود .
دوست داشتم بدونم چی تو ذهنشون میگذشت .
هرچی بود دریافت من از حرکتشون مثبت بود . حس قشنگی توش بود .
میدونی چیه ؟ با خودت میگفتی : آخیییییییییی !
اقا خبر میدادین واسه اسباب کشی میومدیم کمک!
اختیار دارید قربان .
شما همین حضورتون بزرگترین کمکه پارسا جان
صحنه عجیبی بود تو فیلم!

منم نگرفتم! شاید همون تعهد و وظیفه!
سلام
اون صحنه رو یادمه
مسلما برای آرامش خاطر خودشون و مردم دیگه بود
چون میدونستن که احتمال نجاتشون کمه و ترجیح میدادن لحظات آخر به عشقشون (موسیقی) برسن
روحیات هنرمندا خیلی متفاوته
بنظر منم همچین چیزی اومد :
شاید موزیسین ها نماد هنرمندا بودن و کشتی نماد جامعه .
که علیرغم روند رو به سقوط و نابودی جامعه بشری & هنرمندا فارغ از همه & زیبایی می افرینند و در واقع به ذات خودشون عمل میکنن .
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.
نمی دونم والله !!! فیلمه دیگه !!!
احتمالاً انقدر رفته بودن توو حس که اصلاً متوجه اوضاع نبودن و گرنه مگه مغز خر خوردن وایسن اونجا و در حال ِ غرق شدن همچنان بنوازن !!
فکر کنم انسانها در آخرین لحظه زندگیشون به چیزی که بیشتر علاقه دارند چنگ میزنن.. مثلا به بچه هاشون ... عشقشون.. پولهاشون و البته بعضی ها هم موسیقی!!
شاید :
شاید این فرصت رو غنیمت شمردن تا آخرین قطعه شون رو بنوازن .
شاید ما هم باید فرصتها رو غنیمت بشمریم و آخرین قطعه هامون رو بنوازیم .
شاید همین الان آخرین فرصت منه !؟
سلام
صحنه تاثیر گذاری بود
من میخوام از اون جهت بهش نگاه کنم
نکنه آی کیوشون پایین بوده و نگرفته بوده کشتی داره غرق میشه و غرق شدن مساوی مردنه
از اون جهت قشنگ نگاه کردی .
سلام...
من خیلی بچه سال بودم وقتی برای اولین بار دیدم این فیلم رو...همون موقع هم برام جای سوال داشت که چرا اینا فرار نمیکنن پس؟
بزرگتر که شدم و باز نگاه کردمش دیدم اون حس آرامش خیلی عجیب و غریبه...یه جورایی انگار از خودشون بیخود شده بودن...انگار این موسیقی آخرین پناه و سنگرشون بود....
منو یاد چه چیزایی انداختین با این پست....تایتانیک واقعا یه شاهکار بود که فکر میکنم تکرار شدنی نیست.....
راستش یه رمانس خوش ساخت بود با هزینه های سرسام اور .
اما تک لحظه های اینچنینی هم کم نداشت
وقتی می دونی آخر همه چیز نزدیکه ... تصمیم گرفتن وحشتناکه!

اگه من جای اونا بودم چیکار می کردم؟!
شاید ...اونا به عشق صدای ساز هم هنوز داشتن می زدن...
چیزی که اونا رو اونجا نگه داشت رشته های جدایی ناپذیر و خلسه ی موسیقی شون بود... شاید آدم وقتی تنهاست زودنر هول می کنه و در می ره!!
راستی: ممنون بابت لینک!
این هم برداشت زیبایی بود .
عرق در هنر .
حتی در مواجهه با مرگ .
سلام
شاید هم دلشون رو جایی جا نذاشته بودن و خیالشون راحت بود!
دلشون رو جا نذاشته بودن ُ ، جونشون چی که داشت میرفت آخه ؟ بچه محل خوش قلم ؟
سلام.. اینم یه حرفیه ها.. از این زاویه دید بهش نگاه نکرده بودم. بیشتر تو هیجان اون غرق شدنه بودم!!!!
ممنون ما هم شما را بی اجازه لینک کردیم!!
نمیدونم چرا ما از شما روانشناس ها انتظار داریم فراتر از آدمهای معمولی باشید . یعنی تو تاکسی تو زندگی تو فیلم تو صف نون همه جا از شما توقع بالاتره و عوض تحت تاثیر قرار گرفتن توقع تحلیل داریم فقط . انگار یادمون میره شما هم گذشته از شغلتون اول یه انسانید مثل ما با همون مجموعه احساسات و عواطف و نقاط ضعف و قوت .
بهر حال از شما انتظار نداشتم واللا !
گفتم الان یه تحلیلی میدین دندونای همه میریزه !
به نظرم این صحنه بازی نویسنده یا کارگردان بود با ذهن ببینده، تا از یک صحنهی گنگ و غیرواقعی یک صحنه خاطره انگیز بسازه،
صحنههای گنگ همیشه جالبتوجه هستند، چون بیننده را به فکر وا میدارن. الان هر کدام از ما به نوعی این صحنه رو تفسیر میکنیم، در حالی که نظرات به هم کمتر شباهت دارن اما اون صحنه برای همه جالب بوده، من فکر نمیکنم در واقعیت همچین صحنهای اتفاق بیفته، چون حب ذات در انسان بسیار قویه و حتی اگه امیدی هم نداشته باشه باز از تلاش دست برنمیداره و تا آخرین لحظه هم امید داره معجزهای اتفاق بیفته.
برای همین من به جای اینکه به این فکر کنم که چرا این آدمها فرار نمیکنن، به این فکر میکنم که چرا همچین صحنهای برای ببینده جالب هست. این که چه چیزی در ما و در ذهن ما وجود داره و در فعالیته که باعث میشه همچین صحنههایی تا مدتها در خاطرمون بمونه. من فکر میکنم نوع خاصی از روبرو شدن با مرگ این صحنه رو برای ما جالب کرده، مثل یک قهرمان تراژیک. مرگی که نمیشه از آن جلوگیری کرد، اما ضعف هم در برابر آن درست نیست، مثل کسی که در سپیدهدم اعدامش با آرمش زیر طناب دار میره، بدون اینکه به کسی التماس کنه. همچین آدمی قابل احترام نیست؟
البته مثلا میشه گفت که موسیقی اضطراب اونها رو در روبرو شدن با مرگ کاهش میداده احتمالاً، کلاً خیلی چیزا میشه گفت!
یک صحنهٔ دیگر هم در تایتانیک وجود داشت که شبیه همین صحنه موزیسین ها بود. اون صحنهای که پیرمرد و پیرزن در روی تخت دراز کشیده بودن و بدون اینکه بخوان از مرگ فرار کنن همدیگه رو در آغوش کشیدن و اینجوری با مرگ روبرو شدن: با عشق
شاید این دو صحنه از جنس هم باشن، نمیدونم!
باهات موافقم .
راست میگی.
الان که نگاه میکنم میبینم بچه ها هرکدوم یه نظر دادن به چه زیبایی ، هیچکدوم هم ناقض بقیه نیست .
ولی هنوز هرکی بخواد نظر بده یه چیز دیگه میگه . که اونهم قشنگه . صحنه از جنس زیبایی بود . ولی بقول تو برداشتش رو گذاشته بعهدهء بیننده .
ممنون که اومدی فریق .
خوشحالم کردی .
به صحنه ی بی نظیری اشاره کردید که من هم خیلی دوستش داشتم.من فکر می کنم شاید از جنس عشق و وفادار موندن به فعالیتشون بود که در هر شرایطی حفظش کنند.خیلی معدودند این دسته افراد...خیلی...
نظرت منو یاد هنرمندای خودمون انداخت . که تو سخت ترین شرایط ممیزی و فیلتر و هزار بگیر و ببند دیگه و ضعف بودجه و تکنولوژی ُ، باز هم با چه شور و حالی میسازن و مطرح هم میشن همیشه .
سلام
اونا داشتن یکی از آهنگایی که توی کلیسا نواخته میشه رو مزدن و فکر میکنم با این کار میخواستن توی لحظات آخر مردم رو از تشویش نجات بدن و جو معنوی درست کنن چون دقیقا کمی اونطرفتر مردم دست پدر روحانی کشتی رو گرفته بودن و داشتن دعا میکردن
۳۹۲۴۶
در واقع شما هم بنوعی با اون نظریهء ایفای نقش سازنده و تعهد نسبت به هنرشون حتی در لحظات آخر معتقدید .
چقدر دقت نظرتون منو متعجب کرد .
واقعن تو اون لحظه شما چطور تونستید اهنگی رو که مینواختن تشخیص بدید ؟
این صحنه رو یادمه ... فکر می کنم وقتی کارت رو دوست داشته باشی حتی توی چنین شرایطی هم نتونی ازش دل بکنی
تا این حد ؟؟؟؟؟؟
خدا رو شکر ما اینقدرا هم دوستش نداریم .
اینا که اگه اینطور باشه از عشق به فنا رسیده بودن
همه ما می دونیم ، چند وقت دیگه ، حالا چند روز باشه ، چند ماه ، یا چند سال دیگه ! همه رفتنی هستیم ! با همه اینها چسبیدیم به این زندگی و کار و بچه و خونواده ! با همه این که می دونیم رفتنی هستیم تا آخرین لحظه دل به محبت های عزیزانمون میدیم و دوست داریم زندگی رو اونطوری که دلمون میخواد بگذرونیم . شاید اون صحنه هم از جنس زندگی ماهاست ! نشونه اینکه حتی یک لحظه هم غنیمته !
چه خوب توصیف کردی و زیبا ... خودش میتونه یه پست خوب باشه .
سلام . بابت لینک ممنونم . امیدوارم پشیمون نشین !
بیشتر این حس رو میده که با تمام وجود سعی میکنن آرامش محیط رو نگه دارن. یعنی که : نترسین....هیچی نیست....همه چی در کنترله.
اگر گروه ارکسر یهو ساکت میشد صدای اضطراب و ترس و استرس مسافر ها .....تمام گوش ها رو کر میکرد.
اما در کل من بعید بدونم در عالم واقعیت این ممکن باشه. که بتونن اینهمه به خودشون مسلط باشن...
یه صحنه هم تو ازکرخه تا راین داشتیم :
طرف یه پیت حلبیو برداشته بود و میزد و از ترکشها جاخالی میداد .
آره ..حس روحیه بخشی توش داره .
وااااییییی مو به تنم سیخ شد. عجب صحنه ای بود!!!
من فکر می کنم این صحنه نشانه ی کمال عشق بود، یعنی مرگ رو با جون و دل پذیرفتن و با عشق به پیشوازش رفتن، منظورم اینه که واسه اونا مرگ کمال بود. ..... البته عشق و این حرفا فقط ماله تو فیلماس... می دونی که....
والا از شما چه پنهون میخواستم یه تحلیل واستون بنویسم ولی گفتم از حوصله جمع خارجه.. معمولا من رو بیشتر به عنوان طنز نویس میبینن تا روانشناس واسه همین اگر بخواهیم جدی حرف بزنیم میزنن تو پرمون و کلک و پرمون رو میریزن... لذا گفتیم مجلس رو بسپاریم دست بزرگتر ها!!!۱
شما تحلیل هاتون رو بنویسید . ما که قدر میدونیم میذاریم روی چشممون ریحانه خانم.
سلام..
والا من چند وقت پیش داشتم کتاب تایتانیکو ترجمه میکردم..با بعضی از صحنه های غیر واقعی مواجه میشدم..نمونشم همین بود
شاید ما چون ازفرهنگ اورپایی دوریم واسمون اینطور به نظر میرسه..نمیدونم..
بابا..............
مترجم ................
بابا.. مسلط به چندین زبان زنده و مرده و نیمه جان دنیا...
بینندگان عزیز دقت کردید ؟ دوستان من همه شون همینجوری مترجم و دکتر و مهندس و روانشناسن .
از قدیم گفتن هرکیو میخوای بشناسی از دوستاش بشناس .
سلام مکتوب!
خوبی؟
راستش هیچوقت از تایتانیک خوشم نیومده.
یعنی از فیلمایی که خرج زیاد از حد میکنن بنظرم چون چیزی ندارن اینکارو میکنن واسه جلب مخاطب.
اما اون صحنه ای که یادمه و توجه م رو جلب کرد اونجایی بود که همه میخواستم سوار قایق های نجات بشن اما ...
بنظرم اونجاش جالب بود.
اینسپشن رو بببین.
فوق العاده س...
حتمن رفیق
من اون لحظه اشک تو چشمام جمع شده بود ...

من اینجوری دیدم ماجرا رو :
هنرمندان خیلی روح حساس و لطیفی دارن و موزیسین ها علیرغم داشتن اون حس لطیف عاشق و وابسته سازشون هستن ...
اون لحظه با ارزشترین چیزی که داشتن همون ساز بود ... حتی در آخرین لحظات زندگیشون از عشقشون دست نکشیدن .... میخواستن لحظه اخر عشقشون در آغوششون باشه ...
مثل اون پیرزن پیرمردی که در طبقه پایین روی تخت کنار هم دراز کشیدن ...
تمام اون لحظات همه دنبال این بودن که عزیزترین چیزشون کنارشون باشه .....
صبح بخیر
منظورم از دلشون این بود که نگرانی نداشتن و از مرگ نمی ترسیدن. شاید باور داشتن که هیچ راهی برای نجات نیست. یعنی با مرگ کنار اومده بودن.
میگم که میتونیم از خودشون هم یه سوالی بپرسیم ها
یحتمل به اون بندگان خدا دراگ دادن تا نفهمن توو چه وضعیتی هستن.
وقتی تعداد قایقا کم باشه ، چاره دیگه ای نیست داش شیرزاد.
همچین نظری فقط از خودت برمیومد خداییش.
i
از جنس جذب مخاطب سینما و به سلیقه کارکردان !
خوب .. اینکه جای خود داره اما چه مفهومی رو میخواسته برسونه این کارگردان خوش سلیقه؟
سلام مجدد...
ببخشید حالا شما به خودتون مشکوکید یا به ما؟!
خوبه اصلا فیــــلم نمی بینم. بعد فکر کن وسط یه تراژدی بزنی زیر خنـــده! سایرین از محل بیرونت می کنن دیگه!!
خوب شما حسطنزتون قوییه . باید درکتون کنن.
تقصیر شما نیست .