a مکتوب
X
تبلیغات
رایتل


مکتوب

این داستانک گل گیسو رو خیلی دوست داشتم .  

گل گیسو ازت ممنونم که خبرم کردی آپ جدیدت رو بخونم .  

تو این روزهای خاکستری ، گاهی همچین تکون هایی لازمه . که مثه درختی که تکونش میدن ، برگهای خشک . شاخه های خشکیده ، گردو غبار از سر و روی دل آدم بریزه .  

فعلن :  

زیاده عرضی نیست ... 

فعلآ خدانگهدار 

نوشته شده در چهارشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 09:23 ب.ظ توسط شیرزاد| 16 نظر|

بچه ها :  

دوستای خوب و نابم .  

سال 90 رو براتون سال سلامت ،شادی و موفقیت و سربلندی آرزو میکنم .  

کاش هرکی سعادتش تو هر مسیری که هست ، بیفته تو همون مسیر . اگه سخت و اگه آسون ، راه درست رو رفتن مهمترین آرزوی خوبیه که میتونم براتون بکنم . خوب و خوش و سلامت باشید .  

ایام بکام .  

نوشته شده در یکشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1389ساعت 02:37 ب.ظ توسط شیرزاد| 25 نظر|

همینه ! 

خودشه . همه اون چیزیه که دنیام کم داشت ..  

احساسم بهم میگه این یکی دیگه حقیقت محضه .  

دلم یه جور خوبیه که انگار داره میگه : 

 خودشه . خوشبختیت ، آرزوهات ، آرامشت ، همه و همه تو دستای پرتوان این (( مرد )) ـه  .  

نگاه کن : سیبیلای منظم و خوش فرمشو ، موهای روغن زده و ظاهر اراسته . چشمای راز آلود ..اندام ورزیده  چه شکوهی داره ... چقدر خوش ژست و نرم راه میره .. این مرد قابل اعتماد منه . میخوام برم . باید برم . یه چیزی تو دستاشه که مقاومتم رو در هم میشکنه . احساس میکنم همه اونچه دنبالشم پشت اون پردهء قرمز رنگه ... 

 باید برم ... میرم .............. آآآآآآآآآآآآآآآآآ  خخخخخخخخخخخ! سوختم ....

پرده قرمز کو ؟‌ مرد کو ؟‌ پشتم میسوزه .. این خنجر کی و چطور رفت تو پشت من ؟‌ چقدر خون داره ازم میره ... آخیییش .. مرد مهربون همینجاست .. با اون لبخند مطمئنش ... داره ازم دعوت میکنه . پشت اون پرده چی میتونه باشه ؟‌ هرچی هست، بدجوری داره منو بسمت خودش میکشه ... 

آآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخخخخ 

نمیدونم چرا همیشه از پشت خنجر میخورم ؟  

نمیدونم ...... 

این میدون لعنتی چرا یه گوشه ای نداره که پناه بگیرم ؟‌چرا گرده ؟‌ کجا برم ؟ به کی اعتماد کنم ؟  

 

...اون یکی که نامرد از کار در اومد . این یکیو شاید بشه بهش اعتماد کرد ...  

 

 

 

 

 

 

 

....................................................................... 

 

 

گاهی تشبیه میکنم دنیا را به میدان گاوبازی ئی بزرگ .   

آخر میدان گاوبازی هم مثل این زمین گرد است .  

گاوباز پرده تظاهر را به اعجاب تکان میدهد و پشت پرده تو گویی که چه دارد . چه دارد ؟‌هیچ ! هیچ +خنجر .  

پرده تکان میدهند و چه رویاها که پیش فروش نمیکنند اینسوی پرده . ولی چیست  آنسوی پرده ؟‌هیچ + خنجری در پشت .  

هزار بار فریب خوردی ، هزار بار اعتماد کردی و رفتی تا آنسوی پرده بیابی آنچه با خدعه و نیرنگ  وعده داده بودند .  

اما رفتی و چه یافتی ؟ هیچ + خنجری در پشت . رفتی و وقتی رسیدی ، وقتی پرده کنار رفت ،‌دیدی اینسوی پرده و انسوی آن فرقی باهم ندارد . تنها حاصل تو از این آمدن و این اعتماد ، خنجری در پشت . 

کدامها گاویم در این میدان ؟ کدامها گاوباز ؟  

شاید بعضی خود همزمان گاویم در میدانی و گاوباز میدانی دیگر . فریب یکی را میخوریم تا فریب بدهیم دیگیری ئی را که اونیز دیگرانی را در حال فریفتن است . این چرخه کامل است .  

و پرده ها فراوان .   

 

 

 

اما گاو ، هرقدر هم که توانا و قدر و جنگجو باشد، هرچقدر هم قدرتمند و باهوش و سریع باشد ، تا آخر همین مسابقه کف همین میدان نعشش خواهد افتاد . مثل من .. مثل تو ...  

گاو بعد از مدتی فریب را میشناسد . خشمگین میشود ، اما انقدر زخم خورده که خشم لجام گسیخته اش فقط فرمان به حمله میدهد . خشم کور .. این همان چیزیست که تورا بیدفاع تر میکند .  

 پرده ها هرقدر فریبنده ، پشتش هیچ است . تمام عقاید ، تمام آنچه با همه قدرت و توان برایشان تلاش میکنیم ، پرده ایست پشتش :‌هیچ . مثل این دنیا .  

همه دلمشغولیها ، همه فکر مشغولیها ، همه جنگهای کوچک و بزرگ درونی و بیرونی مان ،:‌ 

                                                    هیچ .  

حتی آنکه پرده به دست میگیرد و خنجر پشتش پنهان میکند ، بازنده بزرگتریست . که چه باید بدست آورده باشی که چنین زخمی بر جگر اعتماد بزنی و بیارزد ؟ او را خود پرده فریفته است .  

خود خنجر .. از پشت خنجر زدن کار هر کسی نیست . باید که شرافتش را قبلآ‌ جایی باخته باشد .  

              زخمم بزن آنسان که به رسـتم شغاد زد  

              زخمی که حـــیله بر جــــــــگر اعتماد زد

نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1389ساعت 08:51 ق.ظ توسط شیرزاد| 34 نظر|

داشتیم با مریم بانو میرفتیم خونه مادرم اینا که تخته نرد رو بگیریم برای مهمونی پنجشنبه شب . 

تو حکیم خروجی بهنام ، دیدیم یه پژو پرشیا داره اروم حرکت میکنه و یه دختری با ظاهر خیییلی امروزی و فشن ، تقریبن تا کمر از ماشین اومده بیرون داره داد میزنه . من فکر کردم مستی چیزیه یا داره مسخره بازی در میاره و واسه راننده که احتمال میدادم دوست پسرش باشه دلبری میکنه .  

یه دفعه دیدم مریم میگه شیرزاد : این داره کمک میخواد . نگهدار . میگه نگهدار!  

رفتم جلو ماشینه و زدم رو ترمز . کوبید بهم و وایساد . تا پیاده شم دختره پیاده شد و شروع کرد با حال پریشون سمت ما دویدن و جیغ و داد : اقا تورو خدا کمک کنین این راننده از حال رفته . یه دفعه داااااد زد و بیهوش شد .  زنده اس ؟  رفتم در ماشینو باز کردم : راننده پشت فرمون ولو شده بود . . یه جوون بیست و پنج شیش ساله شیک و پیک . بدنش شده بود یه تیکه سنگ . سیاهی چشاش رفته بود نبضشو گرفتم .داد زدم : زنده اس . نبض داره . نخواب .. نخواب .  شپ ... شپ ! تو گوشش ! 

نبض میزد ، ضعیف ولی تند تند .  حالتش مثل تشنج بود .

شروع کردم گردنشو پاهاشو ماساژ دادن و سیلی زدن .  همه بدنش سفت سفت شده بود مثل یه تیکه چوب یکپارچه

یه کم صندلیشو خوابوندم . چند تا سیلی تو گردنش و صورتش زدم ، یه کم بهوش اومد . اما یه حس وحشت زدگی  و حمله وری بخودش گرفته بود .
ولی واقعن کابوسی بود .
وقتی داشت حمله ور میشد صحنهء عجیبی بود . مثل زامبی ها . قیافه دفرمه ... چشما زل زده بود تو چشام، گررگرفته بود ،‌گردن کج ... داشت دااد میزد و صداهای نامفهوم از گلوش در میومد و زور میزد حمله کنه بهم . من فقط دخترا رو میگفتم جلو نیاین . گفتم اینا رو ببینه غیرقابل کنترل میشه . 

 

 . به زور نگهش داشتم و ارومش کردم . مریم هم زنگ زد 110 و اورزانس . کم کم حالش بهتر شد .  یه چند دقیقه ای مات نگام کرد .  

بعدش که یه کم به خودش اومد حالشو پرسیدم : گفت : چطور ؟ حال من خوبه . من زدم به ماشین شما ؟ کی ؟ من ؟ حالم ؟ بد نبود ! خوبم .  دختر بهش میگفت : اقا شما از حال رفته بودین . این اقا اومدن کمکتون . زدین به ماشینش . میگفت : من ؟؟ نه.... من به کسی نزدم . من خوبم... خوبم .

به دختر گفتم بیاید با ما تا یه  آژانسی برسونیمتون . گفت شما لطفن بمونید تا نامزدم بیاد . اگه از اینجا بریم باور نمیکنه و برای من دردسر میشه . گفتیم اوکی . نشستیم تو ماشین .رفتیم یه پنجاه متر اونور تر .. چند دقیقه نشسته بودیم ، یه موتوری پلیس اومد . جریانو بهش گفتیم . از تو پارک رفتن سروقتش ، بما هم گفتن بیایید . دخترک هی تشکر میکرد ماآم که یه سری دیالوگها رو اصلن واسه همین جاها حاضر کردیم :  

آختیار داری خانوم ... من اگه خواهر خودمم جایی مشکلی براش پیش بیاد انتظار دارم دیگران بهش کمک کنن . تنهاش نذارن . 

آقا ماشین شما خیلی داغون شد ؟ نه خانوم فقط طلق اونم یه چراغ عقب . چیزی نیست که !.  

   

پلیسه تا نیگاش کرد گفت : خوب این که شیشه مصرف کرده ! تابلوئه .   

رفتن خوابوندنش تو چمنها، دنبال موادش میگشتن تو ماشین . هرچی یم ازش میپرسیدن ، میگفت : نه آقا اشتباه میکنین .  

بالاخره جوجه خروس مربوطه هم اومدن . من توقع تشکر نداشتم ازش اما شعور خودش حکم میکرد بیاد و تشکر کنه . دختر طفلی تا دم ماشین هم اومد و باز تشکر کرد :  

خانوم من خیلی از لطفتون ممنونم . نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم.  . 

آقا من هیچوقت محبت شما رو فراموش نمیکنم .   

 

 پلیس یا نمیدونم کی و چطور ، باید بیشتر مراقب باشن  مردم جونشونو ناموسشونو ، میسپرن دست این راننده ها ! هرکسی وقتی میخواد دیگه پول بپاچونه درو دیوار و آسایش و ارامش عزیزشو ، ناموسشو ، تامین کنه ، میگه بذار زنگ بزنم آژانس بیاد خیالم راحت باشه که راحت میری .  

فکر کن اگه اون راننده وسط اتوبان از حال میرفت ، اگه جای ما یه ماشین پر از این جوونکهای غیور ناموس پرست هموطن به پست اون دختر خانوم میخورد ، چی به سرش میومد ؟  

یه کسی یه جوری باید این راننده ها رو بطور مستمر کنترل کنه .    

 

 

  

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1389ساعت 01:38 ق.ظ توسط شیرزاد| 22 نظر|

ضیافتی بود دیشب ... 

ضیافت رنگ و نور و موسیقی ...  : هنر   

رفته بودیم کنسرت گروه رستاک . راستش مریم انتظار داشت بیشتر از اینا شور و حال بدن و بقولی سالنو بترکونن . ملاک ایشون کنسرت رضا صادقیه . البته من زیاد باهاش موافق نبودم . بنظرم اینا یه کم اصیل تر و هنری ترند . ایشون یه کم مجلسی تر و (( شور و حال )) یی تر و جو بده تر ! اقای چاق رو میگم !.  

البته خوب : یه کم باید  

مشخصهء جالب و بدیع کنسرت دیشب ، حضور نور و رنگ در صحنه بود . که یه شادابی و نشاط خاصی به صحنه داده بود .  

حضور رهبر گروه با اون انرژی مثبت و لبخند گیراش ، انرژی رو تو سالن و بین نفراتش به جریان مینداخت .  

راستش این مرد اونقدر انرژی مثبت داره که بعنوان یه مرد اصلن حسودیم نمیشه که زنم براش ذوق میکنه . خودمم یه جورایی دوستش دارم .  

یه کار جالب دیگه این بود که از هر قومی یه نفر رو آورده بودن با لباس محلی و ساز محلی تکنوازی میکردن . یه کم بعضی قسمتهای این تکنوازیها خسته کننده و کشدار  " بود " اما لطف و صفای خودشو داشت .  

 

 

 

 

 

  

  

 

 

 

 

 

به این بچه های هنرمند کشورمون تبریک میگم برای اینهمه ذوق و سلیقه و خلاقیت .  

براشون ارزوی موفقیت دارم .  

امیدوارم راهشون رو با نو آوری و پویایی ادامه بدن و تو دامن تکرار و جمود و رکود نیفتن .

 

شب خوبی بود .  

      خدا رو شکر ...

نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1389ساعت 02:43 ب.ظ توسط شیرزاد| 25 نظر|

1 2 3 4 >>
Design By : Mihantheme